
صادق هدايت ، در سال 1281 ه.ش ، يعني دو سال پيش از انقلاب مشروطه به دنيا آمد و در سال 1330 در گذشت . او در يك خانواده ي متنفذ و مرفه ديواني متولد شده بود. بنيان گذار خاندان هدايت ، رضا قلي خان هدايت، شاعر برجسته و مورخي در ادبيات بود.
هدايت ، در بهار 1926 /1305 به بروكسل فرستاده شد، بعد هم به « گان» رفت.ليكن اقامتش در آن شهر به درازا نكشيد. هدايت با تمام وجود مي خواست به پاريس برود. در مورد رشته ي تحصيلي هدايت نكات مبهم زياد است. به گفته ي كامشاد ، او ابتدا دندانپزشكي خواند و بعد نيز ، پيش از آنكه به ايران برگردد ، مهندسي. از سوي ديگر كميساروف مي گويد كه او به قصد « تكميل تحصيلات در رشته ي مهندسي » به بلژيك رفت ، بعد به فرانسه رفت تا درسش را در مدرسه ي معماري ادامه دهد و بالاخره توانست اجازه ي تغيير رشته ي تحصيلي اش را در چارچوب دوره ي تربيت معلم به ادبيات فرانسه بگيرد.
زندگینامه و داستانی ازهوشنگ گلشیری
زندگینامه:
هوشنگ گلشيري در سال 1316در اصفهان بهدنيا آمد. در سال 1321همراه با خانواده به آبادان رفت.
از سال 1321تا 1334در آبادان اقامت داشت که اين دوره از زندگيش را بايد شكلدهندهُ حيات فكري و احساسي او دانست...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نقشبندان:
وقتي رسيديم در خم رو به رو زني سوار بر دوچرخه مي گذشت . هنوز هم مي گذرد ، با بالاتنه اي به خط مايل پوشيده به بلوز آستين كوتاه سفيد ، ركاب مي زند و مي رود و موهايش بر شانه اي كه رو به درياست باد مي خورد و به جايي نگاه مي كند كه بعد ديديم ، وقتي كه زن ديگر نبود خياباني كه به محاذات اسكله مي رفت و بعد به چپ مي پيچيد تا به جايي برسد كه هنوز هست اما نشد كه ببينيم...
شب یلدا
شب یَلدا یا شب چِله آخرین شب آذرماه، نخستین شب زمستان و درازترین شب سال است. ایرانیان و بسیاری از دیگر اقوام آن را مبارک می دارند و این شب را جشن میگیرند.
ایرانیان باستان با این باور که فردای شب یلدا با دمیدن خورشید، روزها بلندتر میشوند و تابش نور ایزدی افزونی مییابد، آخر پاییز و اول زمستان را شب زایش مهر یا زایش خورشید میخواندند و برای آن جشن بزرگی بر پا میکردند
صمد بهرنگی
خواننده ی عزیز،
قصه ی « خواب و بیداری» را به خاطر این ننوشته ام كه برای تو سرمشقی باشد. قصدم این است كه بچه های هموطن خود را بهتر بشناسی و فكر كنی كه چاره ی درد آنها چیست؟ اگر بخواهم همه ی آنچه را كه در تهران بر سرم آمد بنویسم چند كتاب می شود و شاید هم همه را خسته كند. از این رو فقط بیست و چهار ساعت آخر را شرح می دهم كه فكر می كنم خسته كننده هم نباشد. البته ناچارم این را هم بگویم كه چطور شد من و پدرم به تهران آمدیم:...
حسین ضامن ضرابی -
۱.گل دوگانه........................................................................آلدو پالاتتسکی
۲.برای شهيدان نهضت مقاومت..............................................جوزپ په اونگارت تی
۳.به شب..........................................................................سالواتوره کوازی مودو
۴.مرگ خواهد آمد و با چشمان تو خواهد نگريست.....................چزاره پاوزه
۵.بخش هايی از شعر گربه های کوليزه....................................پير پائولو پازولينی
اوراقفروشي كليولند / ريچارد براتيگان
پیام یزدانجو
حسین ضامن ضرابی - احمد شاملو (زاده ۲۱ آذر، ۱۳۰۴ در تهران؛ ۱۲ دسامبر ۱۹۲۵، در خانهٔ شمارهٔ ۱۳۴ خیابان صفیعلیشاه- درگذشته ۲ مرداد ۱۳۷۹؛ ۲۴ ژوئیه ۲۰۰۰ فردیس کرج) شاعر، نویسنده، فرهنگنویس، ادیب و مترجم ایرانی است. آرامگاه او در امامزاده طاهر کرج واقع است. تخلص او در شعر الف. بامداد و الف. صبح بود.
سکون
حسین ضامن ضرابی - می رقصيديم،شب از نيمه گذشته بود و ما فارغ از عقربه می رقصيديم و عقربه می رقصيد.قطرات باران از موهايمان سرازير مي شد،بدنمان را لمس ميکرد و در باد به رقص خود ادامه می داد.مست بودم،دست ها و پاهايم بی اينکه در اختيار من باشند حرکت مي کردند....
سر از البرز برزد قرص خورشيد چو خون آلوده دزدی سر ز مکمن
به کردار چراغ نيم مرده که هر ساعت فزون گرددش روغن
حسین ضامن ضرابی - ابوالنجم احمد بن قوص بن احمد منوچهری دامغانی از بزرگان شعرا خوش قريحه و شيرين سخن زبان فارسی است...
انگشت های پنجه ی يک دست،نيمه باز بر تنه ی
خشک يک درخت،تراشيده يا بر سنگ کنده شود
درون مقبره، يک صندلی کهنه ی بسيار قديمی
بگذارند،در زير آن به زاير خود زکريا می گويد:غيبت
سکوت نيست،اغوا است و روی صندلی خالی می ماند
كلاس درس
غلامحسين ساعدي-تابستان 62
همه ما را تنگ هم چپانده بودند. داخل كاميون زوار در رفته اي كه هر وقت از دست اندازي رد ميشد چهارستون اندامش وا ميرفت و ساعتي بعد تخته بندها جمع و جور مي شدن دو ما يله مي شديم و همديگر را مي چسبيديم كه پرت نشويم.انگار داخل دهان جانوري بوديم كه فك هايش مدام باز و بسته مي شدولي حوصله جويدن و بلعيدن نداشت. آفتاب تمام آسمان را گرفته بود. دور خود مي چرخيد ...
دوشیزه
ماريو بارگاس يوسا
ترجمه عبدالله كوثرى
همسن و سال ژوليت شكسپير است، چهارده سال دارد و مثل ژوليت سرگذشتى فاجعه بار و رومانتيك. زيباست، بخصوص اگر ازنيمرخ تماشايش كنى. صورت كشيده و زيبايش با گونههاى برجسته و چشمهاى درشت و كم بيش بادامى نشان از تبار دور شرقى دارد.دهانش نيمه باز است، جورى كه انگار دارد دنيا را با سپيدى دندانهاى سالم و بىنقصاش به مبارزه مىخواند، دندانهايى اندك برجسته كهلب بالايش را به كرشمهاى غنچهگون بالا برده است...
حسین ضامن ضرابی - در اين شماره برای آشنايی چند نمونه هايکو در اين صفحه قرار دادم.
در شماره های بعدی به بحث در موردشان،نيز ،می پردازم
پروانه ناپديد شده است،
و روح منبه سوی ام باز می آيد
حسین ضامن ضرابی - بخش هايی از فيه ما فيه :
ما همچون کاسه ايم بر سر آب. رفتن کاسه بر سر آب به حکم کاسه نيست، به حکم آب است
سخن سايه حقيقت است و فرع حقيقت. چون سايه جذب کرد، حقيقت به طريق اولی. سخن بهانه است. آدمی را با آدمی آن جزو مناسب جذب می کند نه سخن بلک اگر صد هزار معجزه و بيان و کرامت ببيند چون درو از آن نبی و يا ولی جزوی نباشد مناسب، سود ندارد.
حسین ضامن ضرابی - در اين شماره در نظر دارم که چند شعر از خودم بنويسم:
۱.در دالان
۲.حصار
۳.پژواک
۴.شوخی
قايق-نيما يوشيج
تعويذ- احمد شاملو
من پرخاش-يدلله رويايی
مرگ من- احمد رضا احمدی
شراب گيسو-رضا براهنی
روح من- بيژن جلالی
کوچ- ضياء موحد
اين ها که می خوانيد نوشته هايی تخصصی در باب داستان نويسی نيستند .فقط مطالبی در مورد رئاليسم جادويی،سور رئاليسم و سيال ذهن است که به طور تجربی در داستان ها حس می شود و به صورتی بسيار خلاصه شده در اين قسمت ياد داشتشان کردم تا با نگاهکی به اين سطور آشنايی کمابيشی با اين انواع ادبی پيدا کنيد...
تلویزیون - چند ماه پیش ،در یک جمعه شب سرد زمستانی ،وقتی اولــین قسمـت ســریال «کمیـسر لسکو » از شبکه ی اول تلویزیون پخش شد ،با مشاهده ی شیوه ی تصویربرداری ،کیفیت تصاویر ،لباس بازیگــران ،ماشین هایی که سوار می شدند و فضای کلی سریال ،کـه همگی نشان از قدیمی بودن کار داشتند ،کمی تـعجب کـردیـم ؛و تـازه بــعـد از مشاهــده ی تیتـراژ پایانی و تـاریخ ساخت آن یعنی 1992 بود که فهمیدیم اشتباه تعجب نکرده بودیم .آن ،نخستین قسمت از نخستین فصل سریالی بود که نام اصلیش « ژولـی لسکو » است ...
مــحسن نـــــامـــجـو تــــرکٍ ایـــــران کـــرد!
موسیقی - محسن نامجو ، صبح روز سهشنبه 23 مرداد ماه ايران را ترك كرد و به اروپا رفت.
نامجو متولد سال ۱۳۵۴ در تربت جام است. از سال 67 با یادگیری سولفژ و نت خوانی، همچنین آموزش ردیف آوازی نزد «نصرالله ناصح پور» (که از جمله شاگردانش می توان به صدیق تعریف یا هنگامه اخوان اشاره کرد) پی گیری جدی هنر موسیقی را آغاز کرد. نامجو سال 73 وارد دانشکده تئاتر شد و سال بعد هم به دانشگاه هنرهای زیبا پا گذاشت تا موسیقی بخواند
ترجمه از فرزانه طاهری
همان مرد کور، دوست قدیمی زنم. بله، خود او داشت می آمد شب را پیش ما بماند. زنش مرده بود. برای همین آمده بود به دیدن قوم و خویشهای زن مردهاش در کانتی کات. از خانه ی همانها به زنم تلفن کرد. با هم قرار و مدارش را گذاشتند. با قطار می آمد،پنج ساعتی توی راه بود و زنم میرفت ایستگاه به استقبالش.
زنم از ده سال پیش که سه ماه تابستان توی سیاتل برایش کار کرده بود ندیده بودش. اما زنم و این مرد کور تمام مدت تماسشان را با هم حفظ کرده بودند. نوار پر می کردند و برای هم میفرستادند
موسیقی - تام ويتس TOM WAITSموزيسين،خواننده و بازيگر امريکايی 7 دسامبر 1949 در کاليفرنيا به دنيا آمد.موسيقی آلترناتيو او مخلوطی است از راک،بلوز،جاز و فولک .فضا ی شعری او معمولا تيره و وهم آلود و مملو از اشخاص درمانده و اماکن متروک است.و صدای او خشن و دو رگه با طنينی کولی وار که گاهی به پارس سگ و زوزه ی گرگ نيز نزديک می شود...
تلویزیون - مترو با سرعت در مسیر خود حرکت می کرد و در برخی ایستگاه ها توقف کرده و مسافرین را سوار و پیاده می کرد ولی "درِ" یکی از واگن ها باز نمی شد. چون ان واگن ، استودیو ی برنامه ی "رضاشهیدی فر" بود. جوان با استعدادی که پس از موفقیت در مشهد راهی تهران شد و برنامه های موفقی چون "تا هشت و نیم" و "با طبیعت" را اجرا و تولید کرد و امروز یکسال و دو ماه از عمر برنامه ی "مردم ایران سلام" جدیدترین تولید او می گذرد.
روز اسبریزی
پوستم سفید بود.موهای ریخته روی گردنم زردی گندم را داشت.دو لکه باریک تنباکویی لای دستهایم بود.فکر میکنم بوی اسب بودنم از روی همین لکه ها به دماغم میخورد.
روزی که توانستم از دیوارک کاجهای پاکوتاه، جست بزنم و بی آنکه پل را ببنیم قالاخان را از روی آب رد کنم و آن طرف رودخانه،جلوتر از همه اسبها به میدان دهکده برسم،دو ساله بودم.قالانخان یک زین یراقدوزی و یک پوستین بلند پر از منجوق جایزه گرفت و به پاکار گفت که در اصطبل، خاک اره بریزد تا اگر گاهی بخواهم غلت بزنم، پوست پهلو و شانه هایم،خراش بر ندارد
همه چیز از کریستف کلمب شروع می شود. او پدر معنوی همه ی ماست.او امریکا را کشف کرد و نشان داد که همیشه می توان پارو زنان آخر الزمان را در ساحل رو به رو به چشم دید .این است که ما کماکان موجوداتی هستیم با پوستی برنزه که زنده مانده اند و می نویسند.آن هم از چیزی که به طرز فاخر و باور نکردنی ای ادبیات است. و این چنین است که چنین چیز فاخر و باور نکردنی ای که ادبیات است به حیات خود ادامه می دهد .آن هم فقط به مدد وجود بی ربطی در جهان اطراف.این بی ربطی گاه به شکل امراضی چون سرطان و ایدز نیزبروز می کند که عالم پزشکی در جست و جوی راه حلی برای مبارزه با آن و چه بسا ریشه کن کردنش می باشد...
فراز هايی از مقالات شمس:
هر که شاخ را گرفت، شکست و فرو افتاد
و هر که درخت را گرفت،همه ی شاخ از آن اوست
******
در اين شماره قصد دارم چند شعر از شعرای بزرگ جهان بنويسم...اشعاری از جيمز جويس،پل الوار و ازرا پاوند با ترجمه ی خودم و اشعاری از اکتاويو پاز و فدريکو گارسيا لورکا از کتاب های منتشر شده.
همه ی روز صدای آبهارا می شنوم-جيمز جويس
در آندم-جيمز جويس
بانوی عشق-پل الوار
روز ها به قدر کافی کامل نيستند-ازرا پاوند
مرگ پتنرا-فدريکو گارسيا لورکا
نيلوفر های زرين-اکتاويو پاز
که برخی موفق بوده و پيروانی پيدا کرده و برخی نيز با خود شاعر به پايان رسيد.
در اين شماره قصد دارم اين گونه ها و بانيانشان را نام برده و توضيحات مختصری را در مورد موفق ترين اين جريان ها به روی صفحه
بياورم:
. . .